کتاب های نخوانده-۱ / آینه های دردار

 

هر کتاب نخوانده را بگشاییم و از هر جای کتاب که دلمان خواست اندکی بخوانیم. این خیلی بهتر از این است که کتاب‌ها برای همیشه خاک بخورند.

۱

جملۀ بالا را شاهین کلانتری در یکی از مطالب سایتش نوشته. وقتی برای اولین بار جمله را خواندم به دلم نشست. چون با آن هم عقیده ام و گاهی وقت ها برای سرگرمی به کتابخانه ام سر می زنم. کتابی را تصادفی انتخاب می کنم و باز هم تصادفی صفحۀ از آن را باز کرده و شروع به خواندن می کنم.

۲

نوشتۀ شاهین کلانتری را که دیدم، فکری به ذهنم رسید. این که پست یا پست هایی را در سایتم به این موضوع اختصاص دهم. به این صورت که هر وقت کتاب نخوانده ایی را تصادفی باز می کنم و میخوانم هر چه از آن خوانده ام را اینجا هم بنویسم.

۳

تا قهوه خانۀ درویش دیگر همه اش او گفت. اینها را برای او چرا گفته بود؟ نم نمی هم می بارید. فته بود که در دانشگاه درس می دهد و از زنش جدا شده است و یک دختر دارد. اینها را مینا نمی دانست. گفته بود که گاهی چیزهایی می نویسد. مینا می دانست، یکی دو تا را خوانده بود. گفت: طاهر داد به من، گفت: «بخوان، بد نیست.» توی مجله چاپ شده بود: «اختر، ستارۀ ما»، همان که پنج مرد در سنین مختلف از قبرستان برگشته اند و در یک کافه نشسته اند و از زنی حرف می زنند. دست آخر می فهمیم که همان زنی است که خاکش کرده اند. می بخشید البته، من به طاهر گفتم: «که چی؟» گفت: «خوب، همین چیزهاست که می بینی، با این حرف ها هیچ چیز عوض نمی شود.» می گفت: «اینجا توی خاک سفید خانواده ها زیر یک تکه حلبی زندگی می کنند آنوقت اینها می روند کافه و از زنی حرف می زنند که برای اینها می رقصیده، استکان بر پیشانیش می گذاشته و رو به آنها خم می شده تا مثلاً این آقای مسعودی بردارد و بگوید، گِشت.»
پرسید: حالا فکر می کنی من اگر داستان تو را بنویسم چیزی عوض می شود؟
– من نمی خواهم چیزی عوض بشود؛ راستش می ترسم، فقط می خواهم دخترها که بزرگ شدند نوشتۀ تو را بدهم به آنها و بگویم یکی که همه چیز را می دانسته راستش را نوشته، اگر خواستید بخوانید.
به زیر یک تاقی که پناه بردند برای مینا از مشکلات کار گفت، از اینکه می ترسد با سر هم کردن این تکه تکه ها که می داند یا همۀ آنچه حدس می زند باز چیزی بشود مثل همان «اختر ستارۀ ما».
گفت: خوب، پنج روایت است از پنج زن در سنین مختلف با اسامی مختلف که حالا، وقتی کنار کوچه پیدایش کرده اند، می فهمیم یک زن بوده و توی کیف دستیش هم نشانی یا شمارۀ تلفن این پنج نفر را پیدا کرده اند.
گفت: من این طور می توانم بنویسم.
– می دانم، اشکالش هم این است که جزئیات را نمی دانسته ای، همه اش حدس زده ای. مثلاً همین دوست های طاهر که آمده بودند سراغ من تا من را راضی کنند باز سیاه بپوشم، یکیشان، آن که گوشۀ لبش می پرید، در تمام مدتی که حرف می زدیم سر بلند نکرد که نگاهم کند. خوب، من آنجا روبروی او نشسته بودم با همان لباسی که معمولاً سرکار می پوشم، روپوش البته تنم نبود و او داشت هی نمی دانم از پرولتاریای جهان حرف می زد، اما سربلند نمی کرد تا ببیند این الگویی که می خواستند علم کنند چه شکلی است. من میان اینها و آن بازجوها که با وقاحتشان می خواستند مرا وادار کنند تا همه چیز را جزء به جزء تعریف کنم، فرقی نمی بینم. من در هر دو حالت شی ء بودم، یک جا شیئی برای شکستن، اصلاً برای دستمالی و اینجا شیئی تزئینی.
تا قهوه خانه دویدند. عصرانه نان و نیمرو خوردند و دو پیاله چای. وقتی سیگارش را روشن می کرد نگاهش کرد. گونه هایش خیس بود و پره های بینی اش لرزان. گفت: مسعود را- یا فرج یا هر چه اسمش بود- وقتی بردندش پتو روی سرش انداخته بودند. من هنوزم هم که یادش می افتم آن جسم پیچیده در پتو یادم می آید، یا آن پیشانی قهوه ای که عرق رویش نشسته بود.
– توی بازجویی چی، با هم روبه روتان نکردند؟
– نه، چون وقتی شنیدم چی گفته، من هم تأیید کردم، حتی قبل از آنکه بیخوابی بهم بدهند یا شلاق بزنند. بعدها می خواستند مجبورم کنند جلو طاهر هم همان حرفها را بزنم.
مینا سر خم کرد و پهنای صورتش را به دو دست پوشاند. صدایی نشنید، اما دید که شانه هایش می لرزند. وقتی سربلند کرد، گوشۀ لبش را به دندان گرفته بود.
اشاره کرده به سه نفر که تازه رسیده بودند و داشتند کوله هاشان را می گذاشتند روی میز آن طرف. مینا کیفش را باز کرد، با دستمالی گوشۀ دو چشمش را پاک کرد، گفت: معذرت می خواهم.
در آینۀ دردار خودش را دید. کیفش را که می بست می خندید، گفت: خوب، همینها بود. طاهر توی دادگاه حاضر نشد کوتاه بیاید، حالا دفاعیاتش هست، همان جزوه ای بود که گفتم به من دادند.
توی راه وقتی به سرازیری تند پله دار رسیدند، گفت: فرض کن مرا دارند می برند. به کجا؟ نمی دانم. فرض کن دستهایم را گرفته اند، از پشت نبسته اند، اما طوری است که انگار دو دست قوی هر دو آرنج مرا گرفته اند و به جلو هُلم می دهند. جمعیت آنقدر زیاد است که نمی شود تند رفت، اما هیچکس مرا نمی بیند. شاید آنها هم دارند به همان طرف می روند که ما، یا بعضیها را بعضیهای دیگر دارند می کشند و می برند. بعد می رسیم به یک میدان، یک جایی شبیه میدان خراسان یا مولوی، به همان شلوغی. حالا هم فرض کن آن روبه رو خلوت است و پشت دود یا گرد و خاکی که هست دارند یک عده ای را اعدام می کنند. چهار پنج نفر بیشتر نیستند. سربازها هم فقط سه نفرند که جلو اتاقکهایی با درهای یک لته ای بی پنجره و بی سقف، تفنگها بر سر دست، نشسته اند، یک زانو بر زمین زده. اعدامیها، گفتم، چند نفرند، پشت سرشان هم درختی است بی برگ. یک تنه است که پوستش جابه جا کنده شده و دو شاخۀ سوخته، طرف چپ هم جمعیتی نشسته اند با چشمهای بسته، دستهای بسته، منتظر تا نوبتشان برسد. من هم منتظرم، بی آنکه حالا کسی آرنجهایم را گرفته باشد، ایستاده ام. بعد تا ببینم حالا نوبت کیست از جایی بالا می روم. نه، اشتباه نکن، دنبال طاهر نیستم، یا فکر نمی کنم بتوانم فرج را اینجا ببینم. فقط از جایی خودم را بالا می کشم، یا به فرض از روی شانۀ کسی سرک می کشم تا ببینم اینها کی هستند که یکدفعه مچهایم را می گیرند و می برندم تا نوبتم را جلو بیندازند. نوبتم را هی جلو می اندازند و بعد برای آنکه لخت نباشم یک پتوی سربازی روی دوشم می اندازند،اما وقتی خودم نگاه می کنم می بینم بالاپوشی است بی آستین و سنگین، نه که پارچه اش از متقال باشد یا گونی؛ نه، پارچه اش نخی است و نازک و راه راه، راه راههای قهوه ای که از عرق تن صدها آدم که آن را پوشیده اند، از بوی تنهاشان سنگین است، از خاطراتی که شنیده اند اما فراموششان شده است. بعد باز دارم می روم و این چوخا یا بگیریم حولۀ حمام بی آستین روی دوشم است که می رسیم به لبوفروشی با آن لبوهای سرخ و داغ که توی آن سرما بخار ازشان بلند می شود. من هم دلم می خواهد، بیشتر هم دلم می خواهد یکیشان را دو مشته بگیرم تا از داغی و نرمیشان بفهمم که دستهایم هنوز هستند. دو دستم را می کشم و می کنم توی جیبم، توی جیب همۀ آنهایی که این بالاپوش روی دوششان بوده است که یک دفعه دستم می خورد به چیزهایی، جیزهایی که اول نمی فهمم چیست، بعد که در می آورم می بینم از همان قاشق و چنگالهایی است که توی زندانها از بادیۀ مسی یا به فرض از حلبی قوطیهایی ذوغن نباتی می سازند.
به میدان رسیده بودند. گفت: نه، عادلانه نیست، اصلاً عادلانه نیست.
مینا گفت: چی عادلانه نیست؟
– همین پالتویی که تو می خواهی بگذاری روی دوش دخترهات.
– پس می گویی من باید چه کارش کنم؟
سوار تاکسی که شدند، مینا سرش را جلو آورد و به زمزمه گفت: چطور است بروم خانه و بندازمش توی یک طشت مسی و چند دست بشویم تا پاک پاک بشود و فردا صبح بپوشم و بروم سرکار؟
– این هم یک راهش است، ولی می شود که نشان هیچ کس هم نداد. هر نسل، یا حتی هر آدم چوخای خودش را دارد که لازم نیست به ارث بگذارد.

۴

متن بالا بخشی از کتاب «آینه های دردار» نوشتۀ «هوشنگ گلشیری» است که توسط «انتشارات نیلوفر» منتشر شده. (صفحات ۷۹ تا ۸۳)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آنچه امروز آموختم-۱۰

امروز صفحه ایی از کتابِ «نوشتن با تنفس آغاز می شود» درسی بزرگ دربارۀ نوشتن به من آموخت. بیایید با هم این صفحه را بخوانیم.

ادامه مطلب »

شروع کتاب ها

هر کتابی شروعی دارد. شروع کتاب ها باید به گونه ایی باشد که خواننده را به خواندن کتاب ترغیب کند. شروع کتاب باید خواننده را

ادامه مطلب »

آنچه امروز آموختم-۹

هیپنوتیزم جاده ای (HIGHWAY HYPNOSIS) اصطلاحی است که امروز آموختم. حالتی است که در آن مشغول رانندگی هستید و ناگهان به خود بیایید و ببینید

ادامه مطلب »