خیلی سال پیش وقتی که کلاس دوم-سوم راهنمایی بودم توی یک شهر کوچک جنوبی زندگی می کردم. بعضی روزها با خواهرم و دو سه تا از دوستانم به سالن ورزشی شهرمان می رفتیم و والیبال بازی می کردیم. دختری سبزه و مو مشکی با قدی نسبتا بلند توی کلاس والیبال بود که رویای رفتن به آمریکا در سرش بود. وقتی از رویایش حرف می زد برقی توی چشمانش بود که هنوز در خاطرم مانده. با شور و شعف و عشق فراوان از برنامه اش برای رفتن به آمریکا میگفت و مصرانه به دنبال جمع آوری اطلاعات درباره آمریکا بود. آن موقع ها اینترنت و فضای مجازی به گستردگی امروز در دسترس نبود و جمع آوری اطلاعات درباره بلاد کفار سخت بود. ولی دوستمان این حرف ها حالی اش نبود. میخواست هر طور شده به آمریکا برود.
یادم است وقتی درباره رویایش حرف میزد با تمسخر نگاهش می کردیم، پوزخند می زدیم و یا یواشکی بهش می خندیدیم. یا این که با گفتن
” مگه آمریکا رفتن به این راحتیه” توی ذوقش می زدیم.
ولی دوست ما عین خیالش نبود. منفی بافی های ما هیچ کدام اثری در او نداشت. او دو دستی رویایش را چسبیده بود و با آن زندگی می کرد.
سال ها از آن روزها گذشته. اسم و فامیل دوستم را یادم رفته. نمیدانم به آمریکا رفته یا نه. حتی اگر به آمریکا نرفته باشد هم به نظرم خیلی مهم نیست. مهم این است که دوستمان آن روزها با رویایش زندگی می کرد و دلش خوش بود.
میدانی چیست؟
همه ی اینها را گفتم که بگویم فرق است بین آدمی که سال ها با رویایش زندگی کرده و آدمی که هیچ وقت رویایی نداشت. اولی زندگی نزیسته ایی نداشته حتی اگه به رویایش نرسیده باشد، ولی دومی انگار هیچ وقت زندگی نکرده.
به اشتراک بگذارید




آخرین نظرات: