دروغگویی روی مبل

این اتفاقات همیشگی بود. مارشال اعتقاد داشت، پرداخت پولی زیاد برای جلسه ای پنجاه دقیقه ای و بعد تلف کردن ۱۰ درصد از این پول و زمان نشانه ی آشکاری از ناهماهنگی است.
معمولاً مارشال اصرار داشت که چنین تأخیرهایی کاملاً بررسی شوند. ولی ارنست بیمار نبود. نه دقیقاً. مشاوره ناکجا آبادی میان درمان و آموزش است. یک مشاور خوب باید از ظواهر فراتر رود و عمیقاً وارد تعارض ها و انگیزه های ناخودآگاه شاگرد شود. ولی بدون یک ارتباط درمانی خاص، مرزهایی وجود دارد که مشاور نمیتواند از آن ها عبور کند.

«برشی از کتاب»

 

۱

دروغگویی روی مبل (LYING ON THE COUCH)
نویسنده: اِروین. د. یالوم
مترجم: حسین کاظمی یزدی
نشر: صبح صادق
تعداد صفحات: ۵۴۴
داستانی روانشناختی که در آن اروین یالوم به روابط پیچیده درمانگر-درمانجو پرداخته.
اروین یالوم روانپزشکی هستی گرا است که کتاب های او در ایران محبوبیت فراوانی دارند.

 

۲

از این کتاب آموختم و لذت بردم. نوشته های یالوم را دوست دارم و همیشه درسی برایم در چنته دارند.
اشتباهات تایپی و ویرایشی زیادی در کتاب دیده می شود. به نظرم چه خوب می شود اگر کتاب مجدداً ویرایش شود.
خواندن این کتاب را به روانشناسان، مشاوران، روان درمانگران و دانشجویان روانشناسی و مشاوره توصیه می کنم.

 

۳

برش هایی از کتاب

• کسی که به کارش عشق می ورزد، خوش شانس است … کسی که می تواند بگوید من دقیقاً همان جایی هستم که از آنِ من است، در بطن استعدادها، علایق و اشتیاقاتم.

• پرونده ی دادخواهی به صورت بسته جلویش روی میز بود. برای این که بی طرفی خودش را حفظ کند، تصمیم گرفته بود تا بدون هیچ شناخت قبلی با متهم مصاحبه کند و بنابراین بدون هیچ پیشداوری ای به حرف های او گوش دهد. می توانست پرونده را بعداً مطالعه کند و در صورت لزوم جلسه ای دیگر را برای این مصاحبه تعیین کند.

• «اسم، سن و مکتب فکری تون چیه؟»
«من دکتر ارنست لش هستم؛ و فکر کنم بقیه ش ربطی به جلسه امروزمون نداشته باشه دکتر تراتر. ما امروز کارهای زیادی داریم، دکتر».

• هر وقت توی تابستون یه بیمار سردرگم با لباس آستین بلند ببینی، همیشه ذهنت می ره سراغ مچ های بریده شده و جای سوزن آمپول، دکتر لَش.

• «درمان های قبلی اش؟ خوبه. سوال مهمیه. من همیشه توی سی دقیقه ی اول، این سوال رو می کنم»

• «چطور منو انتخاب کرد؟ سوالت عالی بود دکتر لش. این سوال ما رو متمرکز و گام هامونو تندتر می کنه»

• کارل راجرز می گفت: “وقت تون رو برای تربیت یه درمانگر تلف نکنین. بهتره اون زمان رو واسه انتخاب یه درمانگر صرف کنین”.

• من پیشنهاد دادم که برای هر بیمار یه درمان جدید خلق کنیم، چرا که باید مفهوم منحصر به فرد بودن هر بیمار رو جدی بگیریم و باید برای هر کدوم از بیمارا یه روان درمانی منحصر به فرد بسط بدیم.

• تقریباً یک جلسه ی کامل رو برای جزئیات کارهایی که با درمانگرهای قبلی اش انجام داده بود، صرف کردم. وقتی با یه بیمار سخت رو به رو هستی، این همیشه یه استراتژی خوبه، دکتر لش. باید بفهمی که قبلی ها چطوری با بیمار کار کردن و سعی کنی از اشتباهات اونا اجتناب کنی. این حرف چرند رو که میگه بیمار برای درمان آماده نیست، فراموش کن! این درمانه که برای بیمار آماده نیست. اما باید اون قدر خلاق و شجاع باشی که برای هر بیمار، یه درمان جدید درست کنی.

• عمل موفقیت آمیز بود، ولی بیمار مُرد.

• تکنیک من رهایی از همه ی تکنیک هاست.

• من سعی می کنم بیشتر انسانی و کمتر مکانیکی باشم. من یه برنامه ی منظم درمانی نمی چینم. تو بعد از چهل سال تمرین هم نمی تونی چنین کاری بکنی. فقط به شهودم اطمینان می کنم. ولی این برای تو، به عنوان یه تازه کار خوب نیست.

• فکر می کنم بِل واسه این منو دوست داشت که باهاش مثل آدم برخورد کردم … من هیچ کدوم از پرونده های اونو نخوندم، کاملاً بدون پیشداوری وارد شدم، میخواستم کاملاً پاک باشم. بِل هیچ وقت برای من حکم یه تشخیص، یه آدم در آستانه ی فروپاشی، یه کسی که اختلال تغذیه داشت، یه وسواسی و یا یه جامعه ستیز رو نداشت. من با همه ی بیمارام این طوری برخورد می کنم. و امیدوارم هیچ وقت برای تو حکم یه تشخیص رو نداشته باشم.

• مجله های روانپزشکی پر شدن از بحث هایی بی معنی در مورد اختلاف جزئی بین تشخیص ها. می دونم که این مسئله برای برخی از بیماری های روانی مهمه، ولی توی روان درمانی روزمره نقشی اندک-و در واقع نقشی منفی- داره. تا حالا به این موضوع فکر کردی که وقتی برای اولین بار یه مریض رو می بینی، تشخیص دادن چقدر راحت تره، در حالی که هر چه بیشتر بیمارتو بشناسی این کار سخت تر میشه؟ به طور خصوصی، از هر درمانگری که میخوای این سوالو بکن؛ همه شون همین حرفو بهت می زنن! به عبارت دیگه، قطعیت و شناخت، تقریباً یه رابطه ی معکوس با هم دارن.

• اعتقاد داشت انگولَک کردن خاکستر گذشته، فقط یه توجیه برای گریز از بار مسئولیت اعمالمونه.

• وقتی یه بیمار از کتاب خودت برات نقل میکنه، انگار شاهرگت رو تو دستش گرفته.

• از من نپرس که چرا و چطوری در اون زمان چنین کاری رو انتخاب کردم. وقتی به اندازه ی من تجربه داشته باشی، یاد می گیری که باید به شَمّت اعتماد کنی.

• منظورم از این که میگم مقاومتش از بین رفت چیه؟ یعنی این که به من اعتماد کرد و باور کرد که طرفِ اونم. این یه اصطلاح فنیه دکتر لش: “اتحاد درمانی”.

• آیا بیش از حد مهم بودم؟ نه، دکتر لش! یه درمانگر نمیتونه در اوایل درمان بیش از حد مهم باشه. حتی فروید هم سعی کرد از استراتژی جایگزین کردن یه روان رنجوری با روان رنجوری انتقال استفاده کنه – این یه روش قدرتمند برای کنترل نشانه های ویرانگره.

• خب اتفاقی که می افته اینه که بیمار از درمانگر رنجیده میشه. به جلسات روان درمانی فکر میکنه و در میان دو جلسه، توی تخیلاتش با درمانگر صحبت میکنه. نهایتاً روان درمانی بر نشانه ها مسلط میشه. به عبارت دیگه، نشانه ها، بیش از این که از عوامل روان رنجوری درونی ناشی بشن، با توجه به ضرورت های رابطه درمانی تغییر میکنن.

• من اجازه دادم انتقال مثبت ایجاد بشه تا بتونم از اون برای جنگیدن با خودویرانگری بِل استفاده کنم.

• تا حالا با بیماری که منتظر جواب آزمایشه ایدزه کار کردی؟ نه؟ خوب، ارنست! این انتظار دریچه ایه به سوی موفقیت جدید. میتونی ازش برای انجام دادن کارهای واقعی و به دردبخور استفاده کنی. بیمار در طی این چند روز، شاید برای اولین بار توی زندگی ش، با مرگ رو در رو میشه. این دوره، دوره ایه که میتونی به بیمارت کمک کنی تا اولویت هاش رو بررسی کنه و تغییر بده تا زندگی و رفتارش رو روی چیزای واقعاً حسابی بنا کنه. من گهگاه به این موقعیت میگم درمان از طریق شوک وجودی.

• شرط اصلی در درمان، صداقت کامله.

• با پرس و جوهای عمیق و طولانی اصرار داشتم ازش بپرسم قبل اون لغزش چه اتفاقی براش افتاده. میگفتم: “بِل! خواهش می کنم. من باید همه ی چیزایی که به اتفاقات اون روز منتهی شده رو بدونم، افکارت، احساساتت، تخیلاتت.” این مسئله بل رو عصبانی می کرد. اون چیزای دیگه ای داشت که میخواست در موردشون حرف بزنه و از این که همه ی وقت درمانشو صرف این مسئله بکنه، نفرت داشت. فقط همین مسئله بود که بهش کمک می کرد تا تکانشگری شو کنترل کنه.

• درون بینی؟ نقش مهمی تو درمان بِل نداشت. اوه اون تشخیص می داد که در بیشتر مواقع رفتار تکانشی اش ناشی از احساس تهی بودن و مرده بودنه؛ و همین طور تشخیص می داد که خطر کردن ها، رگ زدن ها، روابط جنسی، عیاشی ها، همه و همه تلاشیه برای پر کردن خودش و برگردوندن خودش به زندگی.

• ولی چیزی که بِل متوجه نشده بود، این بود که این تلاش ها همه بیهوده بودن. اگه فقط تو یکی از اون موقعیت ها پس زده میشد، اون وقت این تلاش ها به شرمی عمیق و بعد از اون تلاش های نامعقول تر- و خودویرانگرتر- برای احساس زنده بودن منتهی میشد. بِل تقریباً همیشه در مورد فهم این مسئله کودن بود که رفتارش عواقبی هم داره.

• بنابراین درون بینی بی فایده بود. باید کار دیگه ای می کردم تا بهش کمک کنم که تکانشی بودنش رو کنترل کنه، برای این کار همه ی ابزارهای توی کتاب ها رو امتحان کردم. ما یه لیست از رفتارهای تکانشی ویرانگرش تهیه کردیم و اون قبول کرد که تا قبل از انجام دادن هر کدوم از اون رفتارها به من زنگ بزنه و به من اجازه بده تا در این مورد باهاش حرف بزنم. ولی اون به ندرت زنگ می زد؛ نمیخواست مزاحم وقت من بشه. اون از صمیم قلب باور پیدا کرده بود که من تعهد زیادی بهش ندارم و خیلی زود خسته میشم و رهاش می کنم. نمی تونستم اون رو از این فکر منصرف کنم. اون از من چند تا یادگاری میخواست که همیشه همراهش باشه. این یادگاری ها باعث میشدن بیشتر بتونه خودشو کنترل کنه. بهش گفتم یه چیزی از تو مطب پیدا کن. اون دستمال گردن منو از روی ژاکتم برداشت. من دستمال گردنو بهش دادم ولی قبلش چند جمله ی مهم روش براش نوشتم: …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آنچه امروز آموختم-۱۰

امروز صفحه ایی از کتابِ «نوشتن با تنفس آغاز می شود» درسی بزرگ دربارۀ نوشتن به من آموخت. بیایید با هم این صفحه را بخوانیم.

ادامه مطلب »

شروع کتاب ها

هر کتابی شروعی دارد. شروع کتاب ها باید به گونه ایی باشد که خواننده را به خواندن کتاب ترغیب کند. شروع کتاب باید خواننده را

ادامه مطلب »

آنچه امروز آموختم-۹

هیپنوتیزم جاده ای (HIGHWAY HYPNOSIS) اصطلاحی است که امروز آموختم. حالتی است که در آن مشغول رانندگی هستید و ناگهان به خود بیایید و ببینید

ادامه مطلب »