اندر احوالات آرزوی محقق شده

روزی روزگاری به گمانم سال ۸۴ بود، یا شاید هم ۸۵، نمی دانم (دقیق در خاطرم نمانده). اینجانب مشغول به امر شریف و مقدس تحصیل در دانشگاه خلیج فارس بوشهر بودم. از زبان یکی از دوستان برای اولین بار نام وبلاگ، بلاگفا و وبلاگ نویسی به گوش بنده خورد. در آن زمان، این حوزه بسی […]

روزی روزگاری به گمانم سال ۸۴ بود، یا شاید هم ۸۵، نمی دانم (دقیق در خاطرم نمانده). اینجانب مشغول به امر شریف و مقدس تحصیل در دانشگاه خلیج فارس بوشهر بودم. از زبان یکی از دوستان برای اولین بار نام وبلاگ، بلاگفا و وبلاگ نویسی به گوش بنده خورد. در آن زمان، این حوزه بسی برایم جالب می نمود. با خودم گفتم چه خوب می شود، اگر یک وبلاگ داشته باشم. ولی این ایده در حد ایده ماند. چرا که با ظهور این ایده در ذهن بنده، واگویه های درونی منفی شروع به وراجی کردند. واگویه ها در این باب بودند که «تو را چه به وبلاگ نویسی. می خواهی درباره چه بنویسی؟ مگر کسی نوشته های خام تو را در این سن کم می خواند. چه در چنته داری و چه میخواهی بگویی که نوشته هایت ارزش خواندن داشته باشند».

این واگویه های منفی همانا و ترس از یک شروع تازه همان. این شد که این ایده از همان لحظه تراوش تا ۲۲  اسفند سال ۱۳۹۸ جرأت به مرحله اجرا در آمدن را نداشت و همچنان در پستوی ذهن اینجانب ماند.

از ترس ها گفتم. ترس های بی مورد و پوشالی که هیچ وقت اجازه به اجرا در آمدن ایده ها را به آدم ها نمی دهند. ترس هایی که جرأت و جسارت دست به کار شدن را از بین می برند. سال ها در تمامی ابعاد زندگی با این ترس ها دست و پنجه نرم کردم. همیشه همراهم بودند، در تمامی تصمیمات کوچک و بزرگ زندگی و لذت سفر در مسیر زندگی را با گستاخی تمام از من ربودند.

ولی روزی در همین دو سال اخیر به سیم آخر زدم. آدم است دیگر گاهی به سیم آخر می زند. با خودم گفتم دیگر بهانه بس است. باید فکری اساسی به حال ترس هایت بکنی. این طور ادامه دادن به مفت هم نمی ارزد. ترس هایت مانع رسیدن به آرزوهای قشنگت شده اند. این گونه شد که اینجانب خیلی راسخ و مصمم لیستی بلند و بالا از ترس هایم نوشتم. از اول لیست گرفته مورد به مورد شروع به غلبه بر ترسهایم کردم.

این یکی دو سال گذشتهِ زندگیم را بسیار دوست دارم. زیرا با تمام مشکلات تمام نشدنی زندگی، من آدمی نترس شده بودم. مخلصِ کلام این که در اواخر سال ۹۸ (سال کرونایی) اینجانب به جایی از لیست بلند و بالاییم رسیدم که نوشته بود ترس از راه اندازی سایت. ایست صورت گرفت. ترس بزرگی بود چون با رویاهای من کاملاً در جنگ و تضاد بود. رویای نویسنده شدن و نوشتن و این حرفا. وقتش بود که از بیخ و بن کلک این ترس را بکنم.

از آن جایی که در راه نویسندگی با دوستان و افرادی فوق العاده آشنا شده بودم، سرانجام دل به دریا زدم.
به کمک یکی از دوستان دست به راه اندازی سایت زده و با موفقیت بر این ترس کهنه و دیرینه در وجودم غلبه کردم. من صاحب سایتی شدم که همیشه آرزویش را داشتم.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *