من و واگویه های درونی

چند روزی میشد که حالم با نوشتن خوب نبود. هر نوشته ایی که می نوشتم یا هر محتوایی که تولید می کردم به دلم نمی نشست. حس می کردم که بلد نیستم خوب بنویسم. فکر این که نوشته هایم خیلی ضعیف هستند مثل خوره افتاده بود به جانم. ول کن نبود. مرتب به خودم غر […]

چند روزی میشد که حالم با نوشتن خوب نبود. هر نوشته ایی که می نوشتم یا هر محتوایی که تولید می کردم به دلم نمی نشست. حس می کردم که بلد نیستم خوب بنویسم. فکر این که نوشته هایم خیلی ضعیف هستند مثل خوره افتاده بود به جانم. ول کن نبود. مرتب به خودم غر می زدم. «ببین چون خوب نمی خوانی، نمی توانی خوب بنویسی». «ببین الکی زور نزن تو این کاره نیستی. از تو نویسنده ایی در نمی آید». «نوشتن استعداد می خواهد که تو نداری».

 

این چند روز با وجود حس بدی که داشتم، تمرینات نوشتن را لحظه ایی رها نکردم. هر روز بعد از بیدار شدن از خواب و قبل از هر کاری صفحات صبحگاهی را می نوشتم. نامه به پول را هم می نوشتم. خواندنی ها را می خواندم. ولی حالم خوب نبود. دیروز دیگر حالم بدم از خوب ننوشتن به اوج رسیده بود. اصلاً از شب قبلش وقت خواب حالم خراب بود. صداهای توی سرم ول کن نبودند. «ببین ایده نداری، خلاق نیستی، کارت را بلد نیستی، داری درباره موضوعات تکراری می نویسی».

 

صداها این صداهای منتقدِ درونیِ آسیب رسانِ لعنتی ول کن نبودند. دیروز از صبح که بیدار شدم دمغ بودم. صفحات صبحگاهی را نوشتم. تا توانستم در این سه صفحه غر زدم و از زمین و زمان نالیدم. بعد از صبحانه نشستم یک دفتر شعر را یک نفس خواندم. کمی کتاب مد و مه ابراهیم گلستان را خواندم. در خانه چرخی زدم. پنج دقیقه ایی از پنجره سالن به بیرون و هوای نیمه ابری نیمه آفتابی و بام خانۀ همسایه ها نگاه کردم. منتقد درونی هنوز صدایش را خفه نکرده بود. پشت سر هم و بی وقفه داشت غرولند می کرد. نشستم پای لپ تاپ ۶ پومودورو روی یکی از مقالات سایتم کار کردم. صدا همچنان با من بود. یک ساعتی روی کاناپه دراز کشیدم. خوابم برد. بیدار شدم. صدای وراجی منتقد درونی هنوز می آمد. «ببین زیاد کار می کنی، زیاد می نویسی، زیاد میخوانی ولی بلد نیستی». «بابا برای نویسندگی باید زیاد خوانده باشی، علمش را داشته باشی، سال ها کار کرده باشی. من که می دانم تو آخر پایت در گل می ماند و از پس رسانه هایی که برای خودت راه اندازی کرده ایی برنمی آیی».
تحملم به سر آمد. دیگر توان گوش دادن به واگویه های منفی منتقد درونم را نداشتم. به آشپزخانه رفتم. برای خودم چای سبز دم کردم. آفلاین شدم. تلفنم را خاموش کردم. و ارتباطم را با تمام دنیای خارجی قطع کردم. به خودم گفتم: «ببین مثل بچه آدم می نشینی و حتی شده ده ساعت هم وقت میگذاری، ولی این مسئله را برای خودت حل میکنی. این صدا جلوی کار تو را می گیرد. کیفیت کارت را پایین می آورد. اعتماد به نفست را ضعیف و حالت را خراب می کند».

 

فنجان چای به دست پشت میز کارم نشستم. چشمانم را بستم. با دقت تمام شروع کردم به گوش دادن به منتقد درونی. هر چه را که می گفت با دقت و با چشمان بسته گوش می دادم. تا دلش خواست حرف زد و وراجی کرد. ده دقیقه ایی که شد بهش گفتم حالا که تمام حرف هایت را زدی، چند دقیقه ایی آرام باش. آرام که شد، شش دانگ حواسم را جمع کردم و خوب گوش دادم تا ببینم غیر از منقد درونی صدای دیگری می شنوم. کمی که گوش دادم متوجه شدم صدای ضعیفی آن ته ته های وجودم با شرم و خجالت و خیلی مظلومانه دارد می گوید: «از خودت چه انتظاری داری. انتظار داری شق القمر کنی؟ تو تازه دو ماه است که جدی شروع کرده ایی. دوره می روی و می خوانی و می نویسی. بعد هم مگر قرار است از همین روز اول داستایفسکی، جلال آل احمد و یا شاملو باشی. نه اصلاً. از اول هم قرارمان این بود که از صفر شروع کنی، از ابتدای ابتدا» با دقت محو گوش دادن به صدا بودم. هر لحظه داشت بلندتر و با جسارت تر. گفت: «ببین شروع کرده ایی به نوشتن، از روز اول هم می دانستی که این راه قرار نیست دو ماهه به جایی برسد. بعد هم قرار بود با عشق، برای دل خودت بنویسی. قرار بود برای حال خوبت، برای تسکین دردهایت، برای دنبال کردن آرزوی کودکیت نویسی که خب داری می نویسی. بعد هم مگر قرار نبود که نوشتن را با نوشتن و حین نوشتن یاد بگیری. مگر قرار نبود که آنقدر گند بزنی و خراب کاری کنی که بلاخره یاد بگیری. قرار نبود که یک شبه ره صد ساله را بروی. قرار نبود که از همان اول نوشته هایت عالی و بهترین باشند و … » .

 

هر چه صدای درونی ام که اسمش را میگذارم صدای «منِ واقع بینِ سالم» بیشتر، بلندتر و واضح تر می شد، «منِ منتقد آسیب رسان» صدایش کمتر و ضعیف تر میشد و من حالم بهتر. اینقدر به صدای «منِ واقع بینِ سالم» گوش دادم که لبخند بر لبانم نشست. حس بد ناامیدی و این که خوب نیستم از بین رفت. حس و حال خوبم را دوباره پیدا کردم. فنجان چای سرد شده ام را با آرامش خاطر سر کشیدم و لبخند به لب رفتم تا بقیه روزم را بگذرانم.

۱۳ اردیبهشت ۹۹

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *