شروع کتاب ها

هر کتابی شروعی دارد. شروع کتاب ها باید به گونه ایی باشد که خواننده را به خواندن کتاب ترغیب کند. شروع کتاب باید خواننده را میخکوب کند، خواننده را وادار تا با اشتیاق و کنجکاوی کتاب را بخواند و بخواند و بخواند تا زمانی که به جملۀ پایان کتاب برسد.

در این مطلب جملات / پاراگراف شروع کنندۀ کتاب ها را مینویسم. سرگرمی جذاب و مفیدی است.

• کدخدا که از خانه آمد بیرون، پاپاخ، سگ اربابی از روی دیوار باغ شروع کرد به وق وق و پرید توی کوچه. سگ های دیگر که روی بام های کوتاه بَیَل خوابیده بودند سرشان را بلند کردند و خرناسه کشیدند و کدخدا را دیدند که با هیکل دراز توی مهتاب راه می رود؛ سرهاشان را گذاشتند روی پاهاشان و دوباره خوابیدند. /عزاداران بَیَل، غلامحسین ساعدی/

• اهل خراسان مردم کرد بسیار دیده اند. /کلیدر، محمود دولت آبادی/

• سحر نبود. نور از شیشۀ پنجره پشت پلک های هستی افتاد و به قلبش راه یافت و ستاره ای در دلش چشمک زد. پا شد در تختخوابش نشست. زمین و زمان روشن بود. یک آن مثل همۀ خوش باورها باور کرد که روز از دل ظلمات مثل آب حیات از درون تاریکی زاییده شد، اما نور تنها یک لحظه پایید: صبح اول از دروغ خود سیاهروی شده بود. /جزیرۀ سرگردانی، سیمین دانشور/

• مِرگان که سر از بالین برداشت، سلوچ نبود. بچه ها هنوز در خواب بودند: عباس، اَبراو، هاجر. مِرگان زلف های مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد، از جا برخاست و پا از گودی دهنۀ در به حیاط کوچک خانه گذاشت و یک راست به سر تنور رفت. سلوچ سر تنور هم نبود … . /جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی/

• ساعتی از ظهر گذشته بود که نجف سوار الاغ از پیچ کوچه ای پیدا شد، همان طور که پاشنه هایش را تند تند بر شکم الاغ می نواخت، چیزی زیر لب زمزمه می کرد، اندام تکیده و لاغر و صورت استخوانی و شادی داشت، لباس کهنه ای پوشیده بود و خورجین کوچکی به پشت بسته بود و چوب باریک و بلندی به دست گرفته بود و گاه گاه روی زین بالا و پایین می پرید و صورتش را به طرف آفتاب می گرفت و لبخند می زد. / غریبه ای در شهر، غلامحسین ساعدی/

• سارای عزیز، امیدوارم از کتاب دختر قدیمی پسند، اثر لوئیزا مِی آلکوت لذت ببری. داستان جذابی ست، گرچه شاید کمی آشکارتر از کتاب زنان کوچک درس اخلاق می دهد. /کتاب فروشی کوچک بروکن ویل، کاترینا بیوالد، ترجمۀ لیلا کرد/

• در فرودگاه لندن، بر نیمکتی هنوز خوابش نبرده بود که صداهایی شنید، دستی هم به شانه اش خورده بود. دو پاسبان بودند، بلند قد، یکی با تاکی واکی و آن یکی که، دست بر شانه اش گذاشته بود، پرسید: اینجا چرا خوابیده ای؟ / آینه های دردار، هوشنگ گلشیری/

• گفتاری حکیمانه داریم با این مضمون: «نجیب زاده ی واقعی کسی است که از زنانی که زمانی با او بوده اند و یا مالیات هایی که پرداخت کرده است سخنی به میان نیاورد.» البته، راستش را بخواهید این گفته واقعیت ندارد، دروغی است که من خود آن را بافته ام و به همین جهت از شما عذر می خواهم! / از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، هاروکی موراکامی/

• پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف استریم ماهی می گرفت. حالا هشتاد و چهار روز می شد که هیچ ماهی نگرفته بود. در چهل روز اول پسر بچه ای با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند پدر و مادر پسر گفتند دیگر محرز و مسلم است که پیرمرد «سالائو» است، که بدترین شکل بداقبالی است، و پسر به فرمان آنها با قایق دیگری رفت که همان هفتۀ اول سه ماهی خوب گرفت. /پیرمرد و دریا، ارنست همینگ وی/

• بارها برایم پیش آمده که در نمایشگاه کتاب یا در کتابفروشی آقایی به سراغم آمده و از من امضا خواسته و این را هم اضافه کرده که : «برای همسرم می خواهم، یا برای دختر جوانم، یا برای مادرم.» و من هم بلافاصله از او پرسیده ام: «خودتان چی؟ اهل مطالعه نیستید؟» پاسخ همیشه یکی است: «چرا، کتاب خواندن را دوست دارم، اما می دانید، خیلی خیلی گرفتارم.» /چرا ادبیات؟، ماریو بارگاس یوسا، ترجمۀ عبدالله کوثری، انتشارات لوح فکر/

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آنچه امروز آموختم-۱۰

امروز صفحه ایی از کتابِ «نوشتن با تنفس آغاز می شود» درسی بزرگ دربارۀ نوشتن به من آموخت. بیایید با هم این صفحه را بخوانیم.

ادامه مطلب »

آنچه امروز آموختم-۹

هیپنوتیزم جاده ای (HIGHWAY HYPNOSIS) اصطلاحی است که امروز آموختم. حالتی است که در آن مشغول رانندگی هستید و ناگهان به خود بیایید و ببینید

ادامه مطلب »

درس های نینی-۵

اگر در وجود فرزندانمان چیزی وجود دارد که آرزو داریم تغییرش دهیم، بهتر است اول ببینیم آیا آن چیز همانی نیست که باید در خود

ادامه مطلب »